گفتار چهارم از کتاب درد کویر . یارمحمدزهی |

مطلبی را که در ذیل خواهید خواند گفتار چهارم از کتاب" درد کویر" برگرفته شده از حقایقی دردناک که در بلوچستان بوقوع پیوسته است می باشد ، دردی که این بار شرحش را خواهید خواند شاید دیگر هیچ بلوچی حتی بازگو کردنش نتواند که غیرتش مجالش نخواهد داد اما با دستانی لرزان و چشمانی گریان و دلی پرخون می نگارم درد کویرم را و فریاد می زنم ظلم سرزمینم را
یارمحمدزهی - خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com


گفتار چهارم
از کتاب درد کویر

شهری مه گرفته با دیوارهای خون آلود فرو رفته در عمق تاریکی و ظلمت ، ظلمی بی انتها و بی سبب ، با ارواحی پلید در کوچه پس کوچه هایش و شامه های قوی که با بوی جنایت و خون عجین شده اند ، می جویند خاکش را ، می بویند خاکش را ، خاکی خشک آن چنان در ظلم ،گویی جنایت هولناک دیگریست در شرف وقوع و تیر برقهای چوبی خونین رنگ کوچه پس کوچه های خاکیش بسان فانوسهایی که نوید غرق هر کشتی طوفان زده ای را با نور ضعیف خویش در گوش عالم می نوازد و صحنه جنایتی دیگر را در شبهای زاهدان متبلور می کند تا راه جنایت همچنان به اهرمن هویدا باشد و آنان خرسند که همگان ببینندشان و هراسان همگان از دیدنشان
باد در صحن شهر با طلوع شب زوزه می کشید و درختان هراسان و لرزان گنجشکهای ناتوان را در آغوش شاخ و برگهایشان می کشیدند ، مردم در خانه ها می چپیدند ، فرزندان هراسان به آغوش مادرانشان می خزیدند ، پدران نگران از خواب می پریدند ، دستها را به آسمان می کشیدند ، گریبان را می دریدند ، آه و ناله می کشیدند ، چشمها پر خون ، سینه ها پر درد ، از درد کویر و شهر خالی همچنان از مرد کویرو تنها دژخیمان جولان می کنند مردم بی دفاعم را و وحشت را به غریب مردمانم مستولی ، آن چنان که دردشان را فریاد بر نیاورند اما...
صدای نعره ای از عمق کویری در بند فریاد می زند دردی دیگر را و خاموش می کند نور سو سو زن فانوس انسانیت را در این مرز و بوم که این بار جنایت آن سوی مرزهای رذالت را نیز در نوردید
بلوچستان ، زاهدان ، زمستان سال یکهزاروسیصدو هشتادوشش سه فرزند دیگر از تفتان اما این بار سه زن ، سه سمبل نجابت و پاکی ، ساده و بی آلایش و دهاتی در راه بارگشت از عیادت بیمارشان از بیمارستان امام علی ، طعمه سیاستهای غیرانسانی و شیطانی رژیم آخوندی شده و توسط سربازان گمنام امام زمان ربوده شدند تا چشم در چشم عفریت پیر هزاران بار آرزو کنند مرگشان را
آنان در چشمان پر از نفرت و قساوت دژخیمان نگریستند و گریستند ، تقلا کردند و گریستند ، کتک خوردند و تقلا کردند و گریستند ، مشت بر سر ، لگد به پهلو ، سر به زیر گریستند ، سر شکسته و خون آلود ، چشم در چشم بی شرف عفریتان گریستند ، هزاران بار آرزو کردند مرگشان را و گریستند ، به پای خوکان خمینی التماس کردند و گریستند ، تا رمق داشتند تمنا کردند و گریستند ، دست و پا بسته و بی یاور گریستند تا شصت روز گریستند ، مردند و باز هم گریستند و بعد از دو ماه در روز سیزده فروردین ، برادرانشان آنان را بی جان و برهنه در کلاته رزاق زاده زاهدان یافتند و به غیرت و شرف و ناموسشان ضجه ها کردند و گریستند

یارمحمدزهی - خاش

yarmohamadzehii@yahoo.com


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در شنبه 11 آبان 1387 و ساعت 07:48 ق.ظ
http://www.azadbaloch.blogspot.com/ |

 

 

www.azadbaloch.blogspot.com


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در یکشنبه 5 آبان 1387 و ساعت 01:16 ق.ظ
با ما تبار فدایی با ما غرور رهایی |
این است حماسه قهرمانانی که به دادخواهی از مردم تحت ستمشان به مبارزه با این طاغوتیان تنها با سلاح غیرت و ایمانشان برخاسته اند و پرچم شرافت وعزت را در بلوچستان به اهتزاز درآوردند و به فرعون زمان ، خامنه ای نشان دادند ، هستند مردانی که بندگی غیر خدا را نمی پذیرند و برای سرزمین ، دین و ناموسشان آسان جان می سپارند ، آنانی که بی باکانه به صف ضحاکان زمان تاختند و دلاورانه انبوه بیشمار آنان را به جهنم ابدی رهسپار کردند تا همگان بدانند که جوانان بلوچ بپا خاسته اند که تا آخرین قطره خونشان از غریب مردمانشان دفاع کننداینک طلسم این شب شکسته شد و در بلوچستان هر صدا شعر طوفان است و هر مشت گره شده ، جوانه آزادی
 
با دژخیمان اگر شکنجه
اگر بند است و شلاق و خنجر
اگر مسلسل و خمپاره
با ما تبار فدایی با ما غرور رهایی
آری ما دل در گرو دادگان وادی عشاقیم
ما به رهایی ملتمان دست از جان شستگانیم
لشکر خداییم که برای دین و ناموسمان می نبردیم
فرزندان بلوچستانیم که با طنین الله اکبر ستونهای لرزان استبداد سیاهتان را در هم خواهیم شکست
به خدا سوگند که فرزندان بلوچستان دیگر به شما اجازه نخواهند داد که به تاخت وتاز در این مرز و بوم ادامه داده و این گونه مفتضحانه به خاک و خون می کشانندتان
به خدا سوگند که این طغیان و خروش فرزندان بلوچستان را هیچ سدی جلودار نخواهد بود و قطار بی ترمز جور و جنایتتان در بلوچستان واژگون خواهد شد و تن ناپاکتان در آتش خشم بلوچستان خواهد سوخت

نصر من الله و فتح قریب

یار محمدزهی- خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com

نوشته شده توسط آزاد بلوچ در شنبه 27 مهر 1387 و ساعت 03:28 ق.ظ
بند بندگی را بدرید و دلاورانه حماسه آفرین شوید |

ای مردم مظلوم بلوچ ، ای عشیره زندانی ، دیگر زمان اندیشیدن به پایان رسیده و شعله فروزان مبارزات بلوچستان ، این دیار غیور مردان هرروز بیش از پیش فروزان می شود و دژخیمان هر روز زبونتر و ضعیفتر و بی بنیه تر از دیروزشان

جوانان سلحشور این خطه با عزمی راسخ و ایمان به خدای منان بپاخاسته اند و در گاه نبرد با این اهرمن خویان هر روز حماسه ای نو می آفرینند و همچون سیلی خروشان سدها را یکی پس از دیگری در هم می کوبند

این اشک خواهرانی است بی برادر، بپاخاسته همچون سیلی خروشان

این آه مظلومانیست بی یاور که ستونهای استبدادشان را می لرزاند

این نعره ایست ازعمق کویری در بند که بند بندگیمان را می گسلاند

این ضجه مادرانیست بی پسر که با گلوله مبارزان ، سینه دژخیمان را می دراند

ای مردم در بند من گاه ، گاه نبرد است

بند بندگی را بدرید و دلاورانه حماسه آفرین شوید

بی مهابا به صف ضحاکان زمان بتازید و شبانگاه بندگی و بردگی فرزندانتان را با خروش عاشقانه خویش به آتش کشید و در این نبرد سرنگون ساز به خدایتان اعتماد کنید و نصرت او را بطلبید و به ذات پاکش قسم که نصرت خواهد کرد دلباختگان راهش را

یارمحمدزهی - خاش

yarmohamadzehii@yahoo.com


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در شنبه 27 مهر 1387 و ساعت 03:16 ق.ظ
سرمچاری از دیار سرباز بلوچستان |
یار سرمچاری از دیار دپکور سرباز و ساکن کوی کارگران زاهدان چهره ای مشهور در متانت و شجاعت فرمانده احمد وفایی که در نبردی دلاورانه با دژخیمان خامنه ای شیطان با خون خویش درخت عزت و آزادی دیارش بلوچستان عزیز را شکوفایی و جانی تازه بخشید
شهادتت مبارک ، روحت شاد ، یادت گرامی و راهت پررهرو باد احمد جان
آزاد بلوچ

نوشته شده توسط آزاد بلوچ در چهارشنبه 24 مهر 1387 و ساعت 06:08 ق.ظ
نبردی سرخ همچون اشک مادر |

تقدیم به سرمچاران سرزمینم که تنها با سلاح غیرت و ایمانشان به مبارزه با این طاغوتیان برخاستند و پرچم شرافت و عزت را در بلوچستان به اهتزاز درآوردند

درون یک شب تار

سکوتی مبهم و اندوه فریاد

میان خوف و ترس این زمانه

نبردی گشت آغاز

نبردی نا برابر

نبردی پر دلاور

نبرد آهن و خون

نبرد گوله و جون

نبرد دیو و ایمان

نبرد مرد و شیطان

نبرد قلب عاشق با هزاران دشنه سرخ

نبرد شیشه و سنگ

نبرد عشق و نیرنگ

نبردی پاک با یاران بی باک

میان خوف و اندوه و تباهی

نبردی سرخ همچون اشک مادر

به روی گونه های این زمانه

نبردی همچو پرهای چکاوک

به سوی نور ایمان و شهادت

نبرد سرمچاران دلاور

از برای اهتزاز بیرق حق و سعادت

یارمحمدزهی - خاش

yarmohamadzehii@yahoo.com


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در سه شنبه 23 مهر 1387 و ساعت 11:01 ب.ظ
| عمومی ,

قرآن کریم

فمن اعتدى علیكم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدى علیكم؛پس هر كس بر شما تعدى كرد مانند همان تعدى، بر او تعدّى كن
نوشته شده توسط آزاد بلوچ در سه شنبه 16 مهر 1387 و ساعت 12:10 ب.ظ
www.azadbaloch.blogspot.com | عمومی ,

www.azadbaloch.blogspot.com

سلام دوستان

راستی آدرس ما تو بلاگ اسپات یادتون باشه

بروبچ  آزاد بلوچ


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در سه شنبه 16 مهر 1387 و ساعت 01:10 ق.ظ
| عمومی ,

بستیز
تا فراموش شود ننگ شکیبایی‌ها
برخیز
تا بریزد کاخ کهنه‌ی رسوایی‌ها
گل ها را بر دیوار قفس پرپر کن
پشت دیوار قفس
وسعت فردا را باور کن
و به شیرازه‌ی شب
ترس را خنجر کن
که هراس آغاز عادت بر پستی ها است


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در سه شنبه 16 مهر 1387 و ساعت 01:10 ق.ظ
نکته | عمومی ,

بزرگترین عامل بدبختی و عقب ماندگی بسیاری از جوامع، انسانهایی نیستند که بی‌سواد و فاقد دانش نوشتن و خواندن هستند؛

 بلکه بزرگترین فاجعه‌ی این جوامع، روشنفکران کم مایه‌ای هستند که خود را «بحر العلوم» می‌شمارند و به تحصیلات آکادمیکی خود، فخر و مباهات می‌‌کنند."

تئودور آدورنو


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در دوشنبه 15 مهر 1387 و ساعت 04:10 ق.ظ
| عمومی ,

سیاست در همه جا هست و نمی تواند با پناه جستن به قلمرو هنر و تفکر ناب از آن گریخت....

روشنفکر، در معنای مورد نظر من، نه میانجی صلح است و بانی اتفاق نظر، او کسی است که همه وجود خود را بر اساس معنایی که مدام انتقادی است، به کار می گیرد و به خطر می اندازد

.

ادوارد سعید


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در دوشنبه 15 مهر 1387 و ساعت 04:10 ق.ظ
نکته | عمومی ,

یک اندیشه می تواند خطرناکتر از فوجی از جنگجویان باشد


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در جمعه 12 مهر 1387 و ساعت 08:10 ق.ظ
| عمومی ,

سلام دوستان

امیدواریم که روز و روزگار به کامتون باشه و چراغ دلاتون مثل همیشه فروزان

بروبچ آزاد بلوچ


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در چهارشنبه 10 مهر 1387 و ساعت 06:10 ق.ظ
فریاد | عمومی ,

فریاد


خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم ، گریان
گریان ازین بیداد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد

وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای ، آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
!

مهدی اخوان ثالث


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در چهارشنبه 10 مهر 1387 و ساعت 05:10 ق.ظ
| عمومی ,

عید سعید فطر مبارک باد


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در چهارشنبه 10 مهر 1387 و ساعت 01:10 ق.ظ
| عمومی ,

در این گذرگه غوغا به خلوت ِ که رسانی

میان ِ دشت ِ جنون ، نغمه های گمشده ات را؟


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در چهارشنبه 3 مهر 1387 و ساعت 10:09 ق.ظ
| عمومی ,

به یاد آن وارستگانی که ترک این وادی فانی کردند و در آن نورد شکوهمند آسمانها حتی نظری بما در خاکماندگان نیفکندند. آزاد بلوچ

سبکبالان خرامیدند و رفتند
مرا بیچاره نامیدند و رفتند
سواران لحظه ای تمکین نکردند
ترحم بر من مسکین نکردند
سواران از سر نعشم گذشتند
فغانها کردند و برنگشتند
اسیر و زخمی و بی دست و پا من
رفیقان این چه سودا بود با من؟
رفیقان رسم همدردی کجا رفت؟
جوانمردان جوانمردی کجا رفت؟
مرا این پشت مگذارید بیتاب 

گناهم چیست پایم بود در خواب
اگر دیر آمدم مجروح بودم
اسیر غبض و بسط روح بودم
در باغ شهادت را نبندید
به ما بیچارگان زانسو نخندید
رفیقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمی رها کردند و رفتند
رها کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم
شهادت نردبان آسمان بود
شهادت آسمان را نردبان بود
چرا برداشتند این نردبان را؟
چرا بستند راه آسمان را؟
مرا پایی به دست نردبان بود
مرا دستی به بام آسمان بود
شهید تو بالا رفته ای من در زمینم
برادر رو سیاهم شرمگینم
مرا اسب سپیدی بود روزی
شهادت را امیدی بود روزی
در این اطراف گوش ای دل تو بودی
نگهبان دیشب ای غافل تو بودی
بگو اسب سپیدم را که دزدید
امیدم را امیدم را که دزدید
مرا اسب چموشی بود روزی
شهادت می فروشی بود روزی
شبی چون باد بر یالش خزیدم
به سوی خانه ساقی دویدم
چهل شب راه را بی وقفه راندم
چهل تصویر تا کینامه خواندم
ببین ای دل چقدر این قصر زیباست
گمانم خانه ساقی همینجاست
دلم تا دست بر دامان در زد
دو دستی سنگ شیون را به سر زد
امیدم مشت نومیدی به در کوفت
نگاهم قفل در میخ غدر کوفت
چه درد است است این که در فصل اقاقی
به روی عاشقان در بسته ساقی
بر این در وای من قفلی لجوج است
بجوش ای اشک هنگام خروج است
در میخانه را گیرم که بستند
کلیدش را چرا یا رب شکستند؟
من آخر طاقت ماندن ندارم
خدایا تاب جان کندن ندارم
دلم تا چند یا رب خسته باشد؟
در لطف تو تا کی بسته باشد؟
بیا باز امشب ای دل در بکوبیم
بیا این بار محکمتر بکوبیم
مکوب ای دل به تلخی دست بر دست
در این قصر بلور آخر کسی هست
بکوب ای دل که این جا قصر نور است
بکوب ای دل مرا شرم حضور است
بکوب ای دل که غفار است یارم
من از کوبیدن در شرم دارم شرم دارم شرم دارم
بکوب ای دل که جای شکو ظن نیست
مرا هرچند روی در زدن نیست
کریمان گر چه ستار العیوبند
گدایانی که محبوبند خوبند
بکوب ای دل مشو نومید از این در
بکوب ای دل هزاران بار دیگر
دلا پیشآی تا داغت بگویم
بگوشت غصه ای شیرین بگویم
برون آیی اگر از حفرهء نای
برویت میگشایم سفرهء راز
نمیدانم بگویم یا نگویم
دلا بگذار تا حالا نگویم
ببخش ای خوب امشب نا توانم
خطا در رفته از دست زبانم
لطیفا رحمتا بر من ضعیفم
قویتر از من است امشب حریفم
شبی ترک محبت گفته بودم
میان دره شب خفته بودم

نیم از ناله شیرین تهی بود
سرم بر خاک طاقت سر نمی سوخت
زبانم حرف با حرفی نمیزد
سکوتم ظرف بر ظرفی نمیزد
نگاهم خار در جایی نمی کوفت
به چشمم اشک غم پایی نمی کوفت
دلم در سینه قفلی بود محکم
کلیدش بود در دریاچه غم
امیدم گرد امیدی نمیگشت
شبم دنبال خورشیدی نمیگشت
حبیبم قاصدی از پی فرستاد
پیامی با بلوری می فرستاد
که میدانم تو را شرم حضور است
مشو نومید اینجا قصر نور است
الا ای عاشق اندوهگینم
نمیخواهم تو را غمگین ببینم
اگر آه تو از جنس نیاز است
در باغ شهادت باز باز است
نمیدانم که در سر این چه سوداست
همین اندازه میدانم که زیباست
خداوندا چه درد است این چه در دست
که فولاد دلم را آب کردست
مرا ای دوست شرم بندگی کشت
چه لطف است این مرا شرمندگی کشت


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در یکشنبه 31 شهریور 1387 و ساعت 03:09 ق.ظ
گفتار سوم | عمومی ,

مطلبی را که در ذیل خواهید خواند گفتار سوم از کتاب" درد کویر" برگرفته شده از حقایقی دردناک که در بلوچستان بوقوع پیوسته است می باشد ، این کتاب هم اکنون در دست نگارش است اما بنا به ضرورت زمان و مشورت دوستان لازم دانستیم در حین نگارش در اختیار عموم قرار گیرد . از خوانندگان گرامی خواهشمندیم با ارسال شرح حالهایی از بیدادها و ظلمهایی که در بلوچستان روی داده است و نیز با پیشنهادات و انتقادات خویش ما را یاری نمایند.  یارمحمدزهی - خاش 

درد

 

گفتار سوم از کتاب   :  درد کویر

درد کویررا چه می باید؟

سوزاین سرزمین را چه می باید؟

چشمان بی نور و مردم خموشش را چه؟

مرحمی، مرحمی می باید تا تسلی دردش ،

بارشی تا از سوزش بکاهد ،

تشعشعی تا چشمان خلقش را بگشاید و فریادی به بلندی تفتانش بر بالین خفتگان

نه دردی بر درد دیگر،

نه باران گلوله بر خلقش،

و نه چشم برق افریط پیر ونعره دشنه جلاد بر قلب فرزندانش

.باز دردی دیگرازقلب کویر، ویرانه سرای زاهدان ، قتلگاه مردم بلوچ.باز قلب کویر در جولان جلادان ، جلادان مار بردوشی که به دنبال قربانی خویش در کوچه پس کوچه های زاهدان پرسه می زنند تا عطش مارهای بر دوششان را سیراب کنندآنانی که دیگر رنگ خون در کتمان سیرابشان نمیکند وتنها نعره ای گستاخانه از جنایتشان در پیش دیدگان خلق را برای سیرابیشان می طلبند افسار گسیخته به دنبال ارضای خویشند وتا گرمی خون بی گناهی را در پیش روی خلق خاموش حس نکنند نمی آرامندو امشب ، امشب قرعه مرگ به نام که خواهد بود.دوم بهمن سال یکهزارو سیصد هشتاد وچهار، زاهدان خیابان خرمشهر مقابل نمایشگاه اتومبیل قصر.سه نوجوان از طایفه نوتی زهی روح الله شانزده ساله کلاس دوم دبیرستان، عبدالله ، سال اولی بود و تازه دبیرستان را تجربه میکرد وی تنها پانزده سال داشت

و مسعود که تمام حواس و فکرش را معطوف کنکوری کرده بود که در پیش داشت

.آن شب آن سه به سمت بیمارستانی که عموزاده شان در آن بستری بود در حرکت بودنند تا روح الله به پرستاری عموزاده اش شب را در

بیمارستان سپری کند که ناگهان در جلوی ددان تشنه به خون خامنه ای نمایان شدند تا دژخیمان ، بی لحظه ای درنگ با قصاوتی بی انتها سوار بر پژوی سیاه رنگ به آنان بزنند و نقش بر زمینشان کنند مزدوران بعد از زمین خوردن آن سه به سرعت اسلحه به دست از ماشین پیاده شدند وبه سمت آنان دویدند ، از نفرتی که در چشمانشان میشد دید معلوم بود که از آن سربازان گمنام امام زمانند ومغز پوکشان را که یقین دارم بیشتر از روح و ذات چرکینشان نیازی به شستشو نداشته آنچنان با خرافات و نفرت و دروغ شستشو داده و دروازه های شرافت و انسانیت قلبشان را با قفلهای سنگین تعصب و نفرت مسدود کرده بودند که دیگر هیچ امیدی حتی کوچک به نفوذ شفقت و انسانیت به این قلب های متعصب و لبریز از باورهای تهی نبود ، تعصب بر باوری که چشمان انسانی آنان را کور کرده و خوی وحشی گری و درندگی آنان را تا اعماق قلب ناپاکشان رسوخ داده بود و انسانیتشان را تا ژرفای دره های رذالت نزول

.

عبدالله که هنوز از ضربه ای که به علت زمین خوردن به سر او اصابت کرده بود گیج و منگ بود دستانش را به زمین گذاشت و سعی به بلند شدن نمود که ناگهان هیبت شوم دژخیم به روی او سایه افکند وبا قنداق تفنگ وحشیانه به صورت نوجوانی پانزده ساله کوبید تا وی قبل از برخاستن با فریاد (آخ) باز به زمین بخورد

.دژخیم ضربات را پی در پی به او وارد نمی کرد و به او اندکی فرصت می داد تا به خود آید و بعد ضربه بعدی را به سر و صورت خونین آن نوجوان مظلوم بلوچ می کوبید تا خوی درندگی خویش را کاملا ارضا کند، چند ثانیه ای گذشت و عبد الله لحظه ای به خود آمد و صورتش را به سمت زمین چرخانید و دندانهای شکسته و خونالودش را به زمین ریخت که ناگهان دوباره همه چیز جلوی چشمانش سیاه گشت آری ضربه ای دیگر بر پشت سرش سبب شد که با صورت به زمین بخورد تا گیج و مبهوت و متعجب بگوید که "چرا می زنی مگر من چکار کردم؟"و جوابهای نا معقول و نیش دارمملو از ناسزا بشنود.

مزدور آنقدر تا قنداق به سر عبدالله کوبید که وی لحظه ای از هوش رفت و او فرصت کرد که به همقطاران جانیش که در حال جنایت بودند بنگرد، بنگرد که روح الله چگونه درحالتی که بر روی زمین افتاده تقلا می کند که چگونه با وحشت دست وپا می زند و به عقب می رود تا جانش را از چنگال دژخیم افسار گسیخته که با سر نیزه به جانش افتاده بود برهاند اما نتوانست و دژخیم سر نیزه را در سینه نوجوان شانزده فرو کرد وبا دست دیگر زیر چانه او را گرفت و دشنه را از بالای سینه تا شکم وی کشید تا با شکاف خوردن سینه روح الله خون پاکش به روی صورت کریه دژخیم بپاشد و گرمای خونی پاک از عطش درنده خویی او اندکی بکاهد.مسعود با اینکه خود زیر ضربات پی در پی قنداق نیمه جان گشته بود هنوز نگران دوستانش بود وهر وقت به سمت آنها می نگریست دژخیم با نفرت بیشتری به او ضربه می زد اما همچنان او نگاهش را به یاران دوخته بود که دیگر دژخیم نتوانست خود را کنترل کند و با نفرتی بی انتها او را پی در پی هدف گلوله قرار داد .عبد الله که لحظه ای بی هوش شده بود از صدای شلیک دژخیم چشمانش را گشود تا انتظار دژخیمی را که در بالای سرش ایستاده بود به پایان رساند.آن مزدور پلید با نفرت و خشم به نوجوان پانزده ساله نگریست و با قصاوتی ناباورانه به بدن نحیف آن نوجوان شلیک کرد

.آن مزدوران بعد از تیرهای خلاصی اجساد به خون غلطیده آنان را در جلوی دیدگان مردم به روی زمین کشانیدند تا اهل زمین و آسمان را به تماشای تبلور جنایت و رذالت بنشانند.

یارمحمد زهی خاش

yarmohamadzehii@yahoo.com


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در جمعه 22 شهریور 1387 و ساعت 10:09 ق.ظ
پیامی کوتاه به روحانیت بلوچ! | عمومی ,
پیامی کوتاه به روحانیت بلوچ!
رژیم ولایت فقیه ومزدوران زابلی اش دربلوچستان، طی روزهای اخیروبخصوص پس ازتخریب مدرسه دینی عظیم آباد زابل، حالتی تهاجمی ترازپیش به خود گرفته وبیرحمانه به جان جوانان ومولویهای بلوچ افتاده وهمه روزه جمع کثیری را مورد ضرب وشتم قرارداده وروانه شکنجه گاههای قرون وسطائی میکنند.
سیاست سرکوب وکشتارمردم بلوچ، پدیده تازه ای نیست وبلافاصله پس ازروی کارآمدن جمهوری اسلامی ایران بمورد اجرا گذاشته شد واین روش شوم همچنان ادامه دارد
. مشکل اساسی درجائی دیگرنهفته است. خمینی رؤیای شیعه کردن منطقه راطی ۵۰ سال طرح ریزی ودراختیاربازماندگان خویش قرارداد. تلاش جهت دستیابی به سلاح هسته ای ازهمین زاویه، با لجاجت هرچه بیشتربه پیش میرود تا پشتوانه ای باشد برادامه امیال فاشیستی سردمداران رژیم تهران.
برچسب " وهابی" به پیروان اهل سنت، مفهوم دیگری بجزاینکه بگویند سنی ها مسلمان نیستند، وهابی هستند، ندارد. واژه ای که خود مفهوم آنرا نمیدانند.
۳۰ سال گذشت وبلوچها شیعه نشدند. بنابراین چاره ای بجزتوسل به زوربرایشان باقی نمانده است. ابتدا کسانی را دستگیروسربه نیست میکنند که از آگاهی بیشتری برخوردارند وبه خیال سران حاکمیت، برایشان مشکل سازهستند. پس ازآن نوبت به مردم عادی میرسد.
خصومت حکام تهران وزابلیهای مزدور، صرفاً به مذهب بلوچ محدود نمیشود. آنها از ملت بلوچ نفرت دارند وتلاش خواهند کرد تا بلوچستانی بدون بلوچ تصاحب کنند.
جهت بقای خویش ومقابله با توحش رژیم دربلوچستان، دنباله روی ازسیاستهای "مهاتما گانـدی" و"نلسون ماندلا" کارساز نخواهد بود. گاندی وماندلا با دشمنانی باشعور وبمراتب انسان ترمبارزه میکرده اند.
به یقین میتوان مدعی شد که اگرگاندی درشرائط بلوچستان کنونی مبارزه میکرد، خود اسلحه بدست میگرفت وبا دشمن می جنگید.
به صلاح مردم بلوچ نیست که مولویهای ما دست به سینه منتظربمانند تا تفنگچی های مزدورآنان را دستگیرودسته دسته اعدام کنند.
زمان آن فرا رسیده است تا خواسته های مبارزاتی خویش را بعدی وسیعترداده ومبارزه جهت احقاق حقوق مذهبی را با مسئله ملی بلوچستان پیوند دهیم.
ما زمانی ازآزادی کامل مذهبی برخوردارخواهیم شد که سایه شوم این ناپاکان ازسرزمینمان بلوچستان محوشود.
روحانیت بلوچ باید تغییرسیاست دهد وتمامی ارتباطات منطقه ای وبین المللی خویش را جهت جلب توجه افکارعمومی ازستمی که توسط حکومت آخوندها، بربلوچ واهل سنت میرود، به کارگیرند.
روحانیت بلوچ میتواند، اوضاع کنونی را دگرگون ساخته وبه تقویت مبارزه مسلحانه دربلوچستان، یاری رساند. مبارزه ای که دشمنان ملت بلوچ را ازپای درخواهد آورد.
امیربلوچ
۲۰ شهریورماه ۱۳۸۷

نوشته شده توسط آزاد بلوچ در جمعه 22 شهریور 1387 و ساعت 10:09 ق.ظ
پس غیرتمان کجاست؟ | عمومی ,
دردی بسیار سنگین قلبم را می فشارد و تردیدی که به نوشتن دارم دستان غیرتم را می لرزاند
چه بگویم ؟
به خدا سوگند غیرتم مجالم نمی دهد که از این بی غیرت مردمان بگویم!
آنان که بی حیائی را به حد کمال رسانیده اند؛
آنانی که بی شرمانه به غیرتمان زهرخند می زنند؛
آنانی که در برابر دیدگانمان به خواهرانمان تجاوز می کنند و ما را بی غیرت می نامند؛
آنانی که خواهران و مادرانمان را می ربایند و بعد از چندین روز تجاوز بی رحمانه قطعه قطعه و در پلاستیکهای زباله بسته بندی وگستاخانه در جلوی درب کاشانه مان رها می کنند.
تا کی به این نامحرمان اجازه دهیم تا چشم تجاوز را بر عفت خواهران پاک و معصوممان بدوزند و دست تعدی بر آنان دراز کنند.

الله اکبر
پس غیرتمان کجاست؟
تا کی بی تفاوت به آنان اجازه دهیم در دیارمان بلوچستان بتازند و ما فقط به نظاره جنایتشان بنشینیم؟
تا کی شاهد تخریب خانه های پروردگارمان باشیم و هیچ نگوئیم؟
تا کی به قتل عام برادران و خواهرانمان بی تفاوت باشیم؟

به خدا سوگند اگر به این سکوت ننگین ادامه دهیم این بار قرعه ذلت و تجاوز به ناموس در خانه ما را نیز خواهد کوبید.........

ادامه مطلب
نوشته شده توسط آزاد بلوچ در پنجشنبه 21 شهریور 1387 و ساعت 08:09 ق.ظ
من بلوچم | عمومی ,
من بلوچم
سرزمینم اینجاست
زادگاه پدرم
اهل این شهر به خون آلوده به جنون آلوده
اهل این اهلی در چنگ وحوش ز تقلا به خروش افتاده
اهل این کوه بلندم تفتان که عجیبانه به جوش افتاده
اهل جولنگه این قوم ددان که غریبانه به خون افتاده
من بلوچم
خشم در کالبدم ریشه دوانده
بغض خونین ز غم یارانم در گلویم مانده
یاورانم بر دار تنشان آویخته
یا که خون آنها در دیارم ریخته
یا که در بند شیاطین زمان در بندند به اصولی که اصول آنهاست
من بلوچم
اهل این دشت کویر
در شبانگاه بیابان مانده ام
نه به پیش و نه پسم راهی هست
نه دگر راهی هست
که دگر راهی هست
می توان باز در این دشت به خون آلوده به امیدی دل بست
سر سودا زده پر خون را به در بند رهایی زد و بشکست
و به امید رهایی دست در سینه این دیو سیه مود نهاد
و دل سنگش را همچو دلهای چکاوک به تن خاک سپرد
گه دگر بلبل خوشخوان ز غم مرگ برادر به سکوت تن مسپارد
که برادر تکه های خواهرش را ز زباله مکشاند و شبانگاه به قبری مسپارد
که دگر مادرمان اشک مبارد و مگوید
که چرا من بلوچم
من بلوچم
بر خلاف سهراب
قبله ام ناموسم
جانمازم خاکم
شرفم تیر و کمان
خون سجاده من
من وضو با فوران چشمه خون پلیدان گیرم
و نمازم را
سر تفتان بلند
وقتی خواهم خواند
که دگر مادرمان اشک مبارد و مگوید که چرا
من بلوچم
یارمحمدزهی (خاش)
yarmohamadzehii@yahoo.com

نوشته شده توسط آزاد بلوچ در چهارشنبه 13 شهریور 1387 و ساعت 12:09 ق.ظ
| عمومی ,

آزاد بلوچ

http://www.azadbaloch.blogspot.com




نوشته شده توسط آزاد بلوچ در سه شنبه 12 شهریور 1387 و ساعت 08:09 ق.ظ
| عمومی ,

در این دریای خون لاله زاران

در این دشت کویر سوگواران

در این جنگل سرای سربداران

چه راهی جز خروج سرمچاران

بپا خیزید ای مردان بی باک

دلاور مردمان خطه پاک

که اینک وقت جنگی بی امان است

حقوق و خون خلقم پایمال است

چه گویم از کدامین درد فریاد

ز خونابه ز این بیداد بیداد

بیا بنگر که حق مادر این بود

تعدی بر سر خواهر چنین بود

چه شد آن یال و کوپالت دلاور

صدای تیر و شلاقت دلاور

چه شد آن تیغ تیز مرگبارت

صدای بلبل خوشخوان یارت

بیا بر خیز و شمشیرت بغران

به تیغ تیزگردن را ببران

بتازان اسب عزت را که جنگ است

که اینک وقت بیداد تفنگ است

بپا خیزید ای مردان بی باک

دلاور مردمان خطه پاک

که اینک بلوچستان به جنگ است

نبردی پر خروش و بی درنگ است

یار محمدزهی- خاش

yarmohamadzehii@yahoo.com


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در سه شنبه 5 شهریور 1387 و ساعت 06:08 ق.ظ
نکته | عمومی ,

هیچ سلطه ای تا آن حد مطلق نمی باشد که سلطه پذیر به اراده خود آن را پیشنهاد دهد

هیچ زنجیری آن چنان سخت به بند نمی کشد که زندانی به میل خود آن را در آغوش کشد

 


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در سه شنبه 5 شهریور 1387 و ساعت 05:08 ق.ظ
رویا | عمومی ,

مطلبی را که در ذیل خواهید خواند گفتار دوم از کتاب" درد کویر" برگرفته شده از حقایقی دردناک که در بلوچستان بوقوع پیوسته است می باشد ، این کتاب هم اکنون در دست نگارش است اما بنا به ضرورت زمان و مشورت دوستان لازم دانستیم در حین نگارش در اختیار عموم قرار گیرد . از خوانندگان گرامی خواهشمندیم با ارسال شرح حالهایی از بیدادها و ظلمهایی که در بلوچستان روی داده است و نیز با پیشنهادات و انتقادات خویش ما را یاری نمایند. یارمحمدزهی - خاش

yarmohamadzehii@yahoo.com

گفتار دوم از کتاب" درد کویر"

رویا

دخترک دوازده ساله بلوچ ، رویا سارانی اهل زاهدان با جست و خیزهای کودکانه و رویاهای بچه گانه و دلی سرشار ازعشق و محبت ، نا آشنا با درد کویرش، در شبی ظلمانی به تاریکی عدم که نفیری منفورتر ازسکوتمان را در دل خویش پنهان کرده بود با قلبی پر نور به وسعت خورشید کویری وعشقی جان سوز به داغی ریگهایش به انتظار فردا ،چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ماه یکهزار و سیصد وهشتاد و شش لحظه ها را برای رسیدن اولین آزمون عمرش سپری می کرد او می خواست با قبولی در این آزمون به مادرش اثبات کند که ازصمیم قلب کوچکش به او عشق می ورزد

و فردا ، با طلوع خونینش بر بام آسمان، گویی صور اسرافیل را در قلب رویاها دمیده اند

اینک لحظه آزمون و شاید هم آزمودن ،آری آزمودن عشق و نفرت در این مکاره بازار ناپاک دلان ...

رویا بی خبر از آنکه هیبتی شوم بر معصومیت رویاهایش سایه افکنده به جلسه آزمون رفت تا امتحانش را با موفقیت پشت سر بگذارد ،شورو حالی بس عجیب در دلش حکمفرما بود گویی چشمانی شوم به درهم شکستن رویاهای کودکی چشم دوخته است و او همچنان در رویای کودکانه اش غوطه ور به سوالات آزمون چشم دوخته و یکی پس از دیگری به آنها پاسخ می داد تا آخرین سوال و آخرین جواب

شادمان لحظه ها را سپری میکرد تا به مادرش برسد و به او بگوید که "بیخودی دلشوره داشتی مامان امتحانمو خوب دادم"

حدود ساعت شش و نیم مادر به الیاس برادر رویا گفت که به دنبال خواهرش برود ،الیاس هم که خیلی مشتاق بود تا بداند که آیا خواهر کوچکش امتحانش را با موفقیت پشت سر گذاشته است یا نه ، به سرعت خودش را به جلسه امتحان رسانید، حدود ده دقیقه ای منتظر ماند که ناگهان خواهرش را در حالی که لبخندی حاکی از موفقیت بر لب داشت دید که از درب سالن امتحانات به بیرون می آید ،وقتی خواهرش نزدیکتر شد به شوخی گفت: " بازم امتحانتو خراب کردی، آره ؟!... رویا جواب داد:" نخیرم من که مثل شما پسرا تنبل نیستم ..." لبخندی زد و سوار ماشین شد الیاس هم که از موفقیت خواهرش به وجد آمده بود به سرعت به سمت خانه به حرکت افتاد در راه برادر لحظه ای در برق چشمان پاک رویا خیره شد غافل از پیامی که راوی وداعی خونین بود

در راه بازگشتشان ناگهان مزدوران رژیم که متوجه سن کم الیاس شده بودند (الیاس هفده ساله بود) با روشن کردن آژیر به دنبال او افتادند ، الیاس شکه شده بود و چون نداشتن گواهینامه در سرزمینش را بسان جرمی سنگین می پنداشت وهمچنین رعب و وحشتی که بعنوان یک شهروند بلوچ از پلیس!!! داشت تنها به فکر فرار از چنگالشان و پناه بردن به خانه افتاد و به سمت خانه اش که در چند دقیقه ای آنجا قرار داشت گریخت و ماشین مزدوران همچنان به دنبال او

پدرش که از دلشوره ای عجیب رنج می برد نتوانسته بود در خانه بماند و در خارج منزل منتظر بچه هایش ایستاده بود که ناگهان پسرش را دید که به سرعت به سمت او می آید و مزدوران هم به دنبالش . رویا و الیاس به محض رسیدن به خانه و دیدن پدرشان پیاده شدند ، در آنطرف هم مزدور نیروی انتظامی ستوان کشتگراسلحه بدست پیاده شد

سکوت در لحظه ای حکمفرمای حریم کودکانه رویا و همه رویاهای زخمی گیتی گشته بود ،قلب زمان دیگر نمی تپد ، گویا خورشید کویر در سوگ حادثه ای قریب در خود میسوخت و می گداخت. رویا که از دیدن کشتگر وحشت زده شده بود به سمت پدر شروع به دویدن کرد و الیاس در حالی که دستانش را از ترس بالا برده بود در جایش خشکش زد پدرنیز به سمت دخترکش می دوید تا با در آغوش گرفتنش به او بفهماند که جای هیچ گونه نگرانی نیست ، کشتگر که از بلوچ بودن آنان مطمئن شده بود بر لبان کبود رنگش زهرخندی پدیدار شد و با قساوتی ناباورانه به سمتشان شلیک کردو همچنان شلیک ، شلیکهای پی در پی ، تا جایی که گلوله در تفنگ بود شلیک کرد و باز هم شلیک ...

.

در یکسو زهرخند پر از نفرت سربازان که از عملکرد وحشیانه رئیسشان درحال وجد بودند ودهن باز ودندانهای زرد و به هم فشرده کشتگراز نفرت و خشم و در سوی دیگر جنایت کشتگر که در یک طرف سینه الیاس را هدف قرار داد و در سمتی دیگردندان کینه توزیش قلب پاک و کوچک رویایی که به سمت پدرش میدوید را درید ، تا دخترک در جلوی پاهای پدرش با صورت به زمین بخورد

مادر رویا باشنیدن صدای گلوله ها سراسیمه از خانه بیرون آمد ، مادربهت زده، با ظاهری آشفته و قلبی مالامال از هراس و نفسی در سینه حبس به سان شخصی مسحور ، رویایش را دید که در خون پاک خویش غلطیده است ، توان حرکت و رویارویی با حقیقت از وی سلب شده بود ، قدم لرزانش را پیش نهاد اما نگاه رویا دیگر او را نمی دید ، دیگر رویا در آغوشش نبود، قلب رویایش دیگر نمی تپید ، این بار رویایش با قلبی بی تپش وتنی بی تحرک زمین سرد و خون گرمش را در آغوش گرفته بود

آری چند گلوله، چند گلوله با هزاران کینه و نفرت، قلبی کوچک و مهربان ، کوچک و سرشار از عشق را بی تپش کرد و دستان بی رحم و جنایتکار دژخیم خامنه ای باری دیگر رویایی را برای همیشه از مادر جدا نمود و دستان لرزان مادر ، بی قرار و بی رمق قصد برچیدن آن گلبرگهای سپید که بر سوگ سیاه زمین پراکنده شده بود می کرد . گلبرگهای سپیدی که در دیده او به رخت عروسی رویای پرپر شده اش می مانست

یارمحمدزهی - خاش

yarmohamadzehii@yahoo.com

 


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در دوشنبه 4 شهریور 1387 و ساعت 11:08 ق.ظ
| عمومی ,

همتم بدرقــه راه کـن ای طــایــر قــدس
که دراز است رهی مقصد ومن نوسفرم

حافظ



نوشته شده توسط آزاد بلوچ در دوشنبه 4 شهریور 1387 و ساعت 05:08 ق.ظ
درد کویر | عمومی ,

مطلبی را که در ذیل خواهید خواند قسمت آغازین از کتاب" درد کویر" برگرفته شده از حقایقی دردناک که در بلوچستان بوقوع پیوسته است می باشد ، این کتاب هم اکنون در دست نگارش است اما بنا به ضرورت زمان و مشورت دوستان لازم دانستیم در حین نگارش در اختیار عموم قرار گیرد . از خوانندگان گرامی خواهشمندیم با ارسال شرح حالهایی از بیدادها و ظلمهایی که در بلوچستان روی داده است و نیز با پیشنهادات و انتقادات خویش ما را یاری نمایند. یارمحمدزهی - خاش

yarmohamadzehii@yahoo.com

درد کویر

پیشگفتار

در بیابان دیارمان آسوده و بی فکر، بی حسی عجیب، با نگاهی کور به سقوط هولناک خورشید شرافت و انهدام عزت همچون منطقی نابینا با دستهای سپید بی خیالی و نه سرخ، در هجوم طلوع تاریکی و فوران ظلم روزها را یکی پس از دیگری بی اندیشه و تفکر سپری می کردیم و نمی دانستیم، نمی دانستیم که در لابلای رویاها و آرزوهای دروغین حقیقتی تلخ بر قله تفتان پیرمان و دل کویر خشکمان آنگونه پر تلعلع رخ می نمایاند و نمی توان دیدش، چرا که توان دیدنمان نبود

آری همگان و همگان نگاهمان به زمین بود و آنچنان در خم و پیچ و نشیب و فرازی که به زندگیمان تحمیل شده بود به دنبال گم کرده راهمان به پایین و بالا سوق داده می شدیم که دیگر فرصت به نگاهی نمی رسید و او همچنان و همچنان تنها بود ،تنها و منتظر، منتظر به نگاهی که شاید ببیندش، که شاید یکی از ما ببیندش، که شاید یکی از همان مردمی که او از دردشان، آهشان، اشکشان و سکوتشان خلق شده بود ببیندش ...

اکنون دیگر خالق از مخلوق روی می گرداند، بی آنکه حتی وجود و هستی مخلوقش را بداند، آری خالق درد کویر ماییم و مخلوقمان حقیقت تلخ درد و رنج هزاران ستم کشیده است ، این بار خالق مخلوقش را حس نمی کند و نمی داند که در حیطه فقر راستینی که خلقش کرده است غوطه ور است و او همچون مردابی لبالب از سیاه آبی آلوده پر، نه تنها چشمانمان را بی رمق کرده و قدرت دیدنمان را گرفته که آزادی نفس کشیدنمان را نیز سلب کرده و تقلایی که برای گریز خویش می کنیم فرصت اندیشیدنمان را ستانده است

در یکی از همین روزهای زیبای جهل، پرتوی خرمن ندانیم را به آتش کشید تا بتوانم از میان شعله های آن به حقایق سنگینی که سالهاست پشت تفتانمان را خمانده و دل بیابان خشکمان را سوزانده با تشعشعات نوپای آتش درونم، که لحظه به لحظه فروزانتر می شود آرام آرام نمایانتر از پیش ببینم و عمق ظلم در بلوچستان را با ذره ذره وجودم حس کنم

باشد تا شاید بتوانم چندی از این حقایق را در این کتاب به شما عزیزان به گونه ای خلاصه شده بازگو کنم

گفتار اول

پیرمردی پنجاه و هفت ساله که با همسر مهربانتراز خویش به همراه چهار دختر و سه پسر و دو نو بیوه عروسش در شهر میرجاوه واقع در هفتادوپنج کیلومتری زاهدان در منزل کرایه کاهگلی خویش می زیست و در سنی که می بایست بیاساید به جای سه مرد برای سه خانواده، خویش و دو پسر جوانمرگش ( که در حادثه ای به ظاهر تصادفی در اتش بنزینی که قرار بود آن روز روزیشان باشد به خاطر شلیک ناجوانمردانه گلوله های دژخیمان سوخته بودند ) با حمل و نقل چندی صندوق نارنگی و اندی کارتن موز از آنسوی مرز تا نزدیکی میرجاوه که هر روز عرق جبینش را همانند اشک مادر فرزندانش روان می کرد به کسب روزی حلال مشغول بود تا شبانگاه، هنگامی که به خانه خویش بازمی گشت نگاه غریبانه نوه ها و فرزندانش به دست خالی او مانند روزهایی که مزدوران رژیم از روی شکم سیری و چاپلوسی اربابانشان مرز را می بستند ناامید نبیند ...

اکنون چندین روز است که مرز را بسته اند و پاهای ناتوان این پیرمرد که به سنگینی جعبه نارنگی به دوشش و پیاده روی طاقت فرسا زیر آفتاب سوزان کویری روزی چندین بار عادت کرده بود ، بیش از پیش درد را در کالبد و استخوانش حس می کرد ، چرا که می دانست دردناکتر از کارش ، نگاه نوه ها و فرزندان گرسنه و بیخبرش است که به انتظار او نشسته اند

آری بیخبر از آنکه مرزیست ، پیرمردیست و پاهای خسته ای که درد درونش غوغا می کند و خدای را ، خدای را به تماشا می کشاند تا به بنده اش بنگرد که در سه کوچه آن سوی منزل خویش با دوست بقالش به درد دل و هم صحبتی پرداخته تا شاید بتواند از بقالی کوچکش خوراکی بخور و نمیر برای چشم براهان وام بستاند اما اینبار زمان زیادی است که مرز را بسته اند و دیگر مرد بقال توان وام دادن به پیرمرد را ندارد و بر خلاف میل باطنی خویش ، جوابی رد به پیرمرد خسته دل می دهد تا باز نگاه گله آمیز پیرمرد به آسمان دوخته شود

راهی نیست ، باید رفت ، پیر مرد زیر لب آن را زمزمه می کرد ، از سمتی که مزدوری نبیند باید رفت ، هرچه زودتر باید رفت ، ناگهان در چشم او خشمی موج زد و با زبان ساده و دهاتی زیر لب زمزمه کرد :" روزی که خدا حلال نموده بنده اش به ما حرام می کند از جانمان چه میخواهید ، بیایید و بزنید و ببرید ، اگر می خواهید بکشیدمان ، نامسلمانان از گشنگی چرا ؟ "

و پیرمرد به سوی کارش به حرکت افتاد اغلب اوقات اینگونه حتی در روزهایی که مرز را کاملا می بستند هم از روی اجبار این کار را می کرد . پیرمرد به راه افتاد و در راه بازگشت در حالی که جعبه ای نارنگی بر دوشش داشت لنگان لنگان قدمی در پیش قدمی دیگر می نهاد و شکر خدای را در زیر لب زمزمه می کرد که تاکنون مزدوری ندیده اش و لحظه لحظه به شادمانی چشم به راهان نزدیک و نزدیکتر می شد تا اینکه صدای ناخراش ایست دژخیمی پیرمرد را سراسیمه نمود و با به یاد آوردن ضربات قنداق دفعه قبل که به چنگالشان افتاده بود شکی که دویدن و فرار از چنگشان را داشت ، به یقین مبدل کرد و در حالی که صندوق نارنگی بر دوشش بود شروع به گریختن نمود و مزدور به دنبالش افتاد

پیرمرد به امید آن می گریخت تا شاید مزدور خسته شود و بگذارد که او برود بعد از حدود صد متری دیگر مزدور تاب دویدن به دنبال پیرمرد را نداشت و نفس نفس زنان ، دست به زانویش گذاشت و پیرمرد را لحظه ای شادمان کرد اما او که این گریز پیرمرد را لگه ننگی به غرور شیطانی خویش می دید و تقلای او برای لقمه نان بدون دادن رشوه را شکست می پنداشت با قساوتی ناباورانه به سوی پیرمرد مسکین شلیک کرد تا پیرمرد بخاطر اصابت گلوله دژخیم به جعبه نارنگی و به زمین ریختن روزیش ناامید شود و از ترس آنکه دیگر بار شلیک دژخیم به خطا نرود مبهوط و متعجب بایستد و به سمت دژخیم بچرخد تا جانش را از چنگال بی رحم او برهاند پیرمرد که دید دیگر گلوله ای به سویش نمی آید به روی پاهای خسته اش که از فرط پیری و خستگی میلرزید زانو زد و دستانش را همانند زمانی که بر سر نماز به شهادت خواندن می نشست به روی زانوانش گذاشت تا دژخیم گمان مکند که پاهای آن دلاور دیروز، امروز از گلوله های او می لرزد مزدور به طرف او به حرکت افتاد و لحظه به لحظه به وی نزدیک و نزدیکتر شد تا که پیکر شمرش در مقابل چشمان کم سوی پیرمرد نمایان شد دژخیم در حالیکه نفرت تمام وجودش را گرفته بود و خشونت در چشمهایش موج میزد در مقابل او ایستاد و لوله تفنگ را به سمتش گرفت پیرمرد به چشمان او نگاهی کرد و لبخندی به انسانیت او که به لجن کشیده بودش زد و باز صدای شلیکهای پی در پی به دشمنی که سلاحش صندوق نارنگی بود عمق رذالت را تا حد اولای خویش پدیدار نمود و دامان شرافت را لکه دار کرد

پیرمرد ناباورانه سرش را به پایین آورد و جای اصابت گلوله را در بدن نحیف خویش دید، دستان لرزانش را ناخودآگاه به روی زخمهای گلوله های جگر سوز دژخیم نهاد و آنان را فشرد، آخرین تقلا برای زنده ماندن ،نه به خاطر این که میل به زنده ماندنش بود که برای چشم براهان، که منتظر او بودند

سه مزدور دیگر که صدای تیراندازی را شنیده بودند سوار بر ماشین به درگیری نزدیک شدند سکوتی مخوف صحرا را فرا گرفته بود مزدوران به پیرمرد ، پیرمرد به سینه شکافته اش و خدا به او می نگریست، ناگهان صدای دژخیم در گوش پیرمرد نجوا کرد : بندازینش پشت ماشین - تو سرش را بگیر که از دهنش داره خون میاد، لباسم نجس میشه - ...

پیرمرد دیگر صدایی نشنید و به سوی پروردگارش پر کشید

 

یارمحمدزهی - خاش

yarmohamadzehii@yahoo.com

 

 

 


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در چهارشنبه 30 مرداد 1387 و ساعت 09:08 ق.ظ
| عمومی ,

 گر كار من از عشقش با شحنه و دار افتد

از شحنه نترسم من، از دار نیندیشم


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در جمعه 25 مرداد 1387 و ساعت 05:08 ق.ظ
| عمومی ,

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
 که در طریقت ما کافری است رنجیدن


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در دوشنبه 14 مرداد 1387 و ساعت 04:08 ق.ظ
| عمومی ,
سر در گریبان بیهود گیها
زبانه میزند آتش اندیشه های محکوم
این بار نه سودای صعود آفریننده فردایم خواهد بود و نه هراس سقوط مرا به سوگواری دیروزهایم خواهد خواند.
منم مردی در بند ولی آزاد و رها یم از لحظه.
من سیراب باز گشته ام از سراب
و دیگر پاسخی نخواهم جست پرسشی را
من انتها را ز ابتدا در اغوش کشیده ام
و...

آزاد بلوچ



نوشته شده توسط آزاد بلوچ در دوشنبه 14 مرداد 1387 و ساعت 04:08 ق.ظ
| عمومی ,

بهتان مگوی

که آفتاب را با ظلمت نبردی در میان است.

آفتاب از حضور ظلمت دل تنگ نیست

با ظلمت در جنگ نیست.

ظلمت را به نبرد آهنگ نیست ،

چندان که آفتاب تیغ برکشد

او را مجال درنگ نیست.

همین بس که یاری اش مدهی

سواری اش مدهی.

( احمد شاملو )


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در دوشنبه 14 مرداد 1387 و ساعت 04:08 ق.ظ
| عمومی ,

آسوده دلان را غم شوریده سران نیست

     این  طایفه  را  غصۀ  رنج  دگران  نیست

          ای همسفران باری اگر هست  ببندیم

              این ملک  اقامتگه  ما رهگزران  نیست



نوشته شده توسط آزاد بلوچ در دوشنبه 14 مرداد 1387 و ساعت 04:08 ق.ظ
| عمومی ,

گیرم كه می زنید ، گیرم كه می برید ، گیرم كه می كشید .

با رویش نا گزیر جوانه چه می كنید


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در دوشنبه 14 مرداد 1387 و ساعت 04:08 ق.ظ
| عمومی ,

آبی دریا قدغن
شوق تماشا قدغن
عشق دو ماهی قدغن
با هم و تنها قدغن
برای عشق تازه / اجازه بی اجازه
پچ پچ و نجوا قدغن
رقص سایه ها قدغن
کشف بوسه ی بی هوا
به وقت رویا قدغن
برای خواب تازه / اجازه بی اجازه
در این غربت خانگی
بگو هر چی باید بگی
غزل بگو به سادگی
بگو زنده باد زندگی
برای شعر تازه/اجازه بی اجازه
از تو نوشتن قدغن
گلایه کردن قدغن
عطر خوش زن قدغن
تو قدغن من قدغن
برای روز تازه/اجازه بی اجازه

شهیار قنبری


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در دوشنبه 14 مرداد 1387 و ساعت 04:08 ق.ظ
| عمومی ,
آویختم اندیشه را، کاندیشه هشیاری کند
زاندیشه بیزاری کنم، ز اندیشه ها پژمرده ام
...
در جسم من جانی دگر، در جان من قانی دگر
با آن من آنی دگر زیرا به آن پی برده ام
گر گویدم: بیگاه شد، رو رو که وقت راه شد
گویم که: این بازنده گو من جان به حق بسپرده ام...


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در دوشنبه 14 مرداد 1387 و ساعت 04:08 ق.ظ
| عمومی ,
آرزو
بر من سنگی بزن
شاید که جای خالی دلم پر شد
نه! کمی صبر کن
این بار
تیشه را بردار و ریشه را بزن

نوشته شده توسط آزاد بلوچ در دوشنبه 14 مرداد 1387 و ساعت 03:08 ق.ظ
| عمومی ,


بر آشیان غنوده ام ای شب

پوشیده در غبار ِ فراموشی

از چشم های آینه پرهیز می کنی .ـ


سوئی نه بر ستارهء پنهانی

نه ژاله ای به غنچهء گلدانی

نه خوشهء شکفتهء رخشانی

بر تاکسار ِ شهر گلاویز می کنی . ـ


ای آشکار ِ تاری و بیداری

ــ ای شب ــ

زینگونه با سماجت تاریکی ت اما ،ـ

شمشیر قهرمان ِ فلک تیز می کنی

م .سحر


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در دوشنبه 14 مرداد 1387 و ساعت 03:08 ق.ظ
| عمومی ,

تفنگ دسته نقرم
داد و بیداد
تفنگ دسته نقرم
داد و بیداد

می گن اسب و رفیق روز جنگه
مو می گویُم از او بهتر تفنگه
سوار بی تفنگ قدرت نداره
سوار وقتی تفنگ داره سواره

تفنگ دسته نقرم رو فروختم
برا یارم قبای ترمه دوختم
فرستادم برایش پس فرستاد
تفنگ دسته نقرم
داد و بیداد


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در چهارشنبه 2 مرداد 1387 و ساعت 05:07 ق.ظ
| عمومی ,

Stop the death penalty


نوشته شده توسط آزاد بلوچ در چهارشنبه 26 تیر 1387 و ساعت 06:07 ق.ظ
به آئین دل | عمومی ,
به آئین دل